ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
از تقدیرات الهی گریزی نیست
روزی در مهمانی در قصر حضرت سلیمان(ع) مردی نزد حضرت سلیمان(ع) آمد
و گفت: سلام ای نبی خدا این شخص چرا اینگونه مرا با تعجب نگاه میکند
حرت سلیمان(ع) گفت ایشان جناب عزرائیل است
آنشخص با ترس گفت: من میترسم حتما او قصد قبض روح مرا دار
میشود من را با قالیچه ات به هند بفرستی؟؟؟
و حضرت سلیمان(ع) قبول کرد و او را با قالیچه پرنده اش به هند فرستاد
بعد ها سلیمان عزرائیل را دید و به او گفت:چرا در آنروز به آن مرد اینچنین نگاه میکردی؟؟؟
و عزرائیل گفت:خداوند بزرگ به من دستور داده بود که من جان او را در ساعت دو در هند بگیرم اما من در ساعت یک و چهل و پنج دقیقه او را در اینجا دیدم و فاصله اینجا تا هند یک ماه است تعجب کردم چگونه خداوند مرگ او را در هند قرار داده و او اکنون اینجاست