الهم عجل لولیک الفرج

مذهبی سرگرمی آموزشی

الهم عجل لولیک الفرج

مذهبی سرگرمی آموزشی

شفای بچه سنی با توسل به حضرت زھرا سلام الله علیھا

شفای بچه سنی با توسل به حضرت زھرا سلام الله علیھا


مرحوم شیخ عبدالزھرا کعبى رضوان اللّه تعالى علیه
که از منبرى ھاى معروف بود مى فرمود:
در آن ایّام محرمى که در بحرین منبر مى رفتم ، یک روز از کنار خیابانى مى گذشتم ، جوانى با من برخورد
کرد و دستم را بوسید، بعد متوجّه شدم این جوان مھندس و سنّى است ، از من درخواست کرد و عرض نمود که :آشیخ عبدالزھرا! ما شب تاسوعا یک مجلس روضه داریم از شما دعوت مى کنم تشریف بیاورید و روضه بخوانید.گفتم : وقت ندارم کار دارم ، مجلس ھایم زیاد است و نمى رسم یک وقت دیدم منقلب شده اشک از چشمھایش جارى شد و گفت : اگر نیایى شکایتت را به حضرت فاطمة زھرا (سلام اللّه علیھا) مى کنم.  
من منقلب شدم و گفتم : اشکالى ندارد، آدرس منزلت را به من بده ، بعد از اینکه مجالسم تمام شد خودم را به آنجا مى رسانم.
شب تاسوعا فرار رسید حرکت کردم وارد منزل مھندس سنى شدم ، جمعیتى نشسته بودند از علماى شیعه و سنى و جمعیت عظیمى بودند. وقتى که رفتم طرف منبر، تا پایم را روى پله اول منبر گذاشتم ، این جوان مھندس سنى جمله اى گفت که دل مرا آتش زد و مرا منقلب نمود، گفت : شیخ عبدالزھرا! وقتى بالاى منبر رفتى روضه پھلوى شکسته حضرت فاطمه زھرا (سلام اللّه علیھا) را بخوان.
گفتم : نمى شود جوان ، مجلس اقتضاء نمى کند!
گفت : مجلس مال من است ، منبر مال من است ؛ آیا اجازه ندارم ، براى حضرت زھرا(سلام اللّه علیھا)روضه خوانى کنم؟!
رفتم بالاى منبر شروع کردم به روضه ، یک وقت متوجّه شدم صداى شکستن چیزى مى آید، ھمین که نگاه کردم
، دیدم این آقاى مھندس استکانھا را دارد به سر و صورت مى زند و صدا مى زند یا فاطمة الزھرا!

منقلب شدم و مردم ھم منقلب شدند تا اینکه مجلس تمام شد، از منبر پایین آمدم ، مرا به اتاق پذیرایى راھنمایى کردند، وارد اتاق پذیرایى شدم سر سفره نشستم.
مھندس سنى رو کرد به من و علماى سنى و گفت : آقایان علماء و شیخ عبدالزھرا کعبى !

من مدتى است که باعنایت حضرت زھرا (سلام اللّھ علیھا) شیعه شدم اگر اجازه بفرمایید برایتان داستانى دارم بگویم. یک روز در اداره سر کار بودم ، تلفن به  صدا در آمد، گوشى تلفن را برداشتم ، ھمسرم گفت : سریع بیا که بچه دارد مى میرد. فوراً خود را به منزل رساندم ، دیدم بچه در حال تب و تاب است ، درھمى در میان گلوى بچه افتاده است . ما این در و آن در زدیم و خلاصه به ھر طریقى بود بچه را به لندن بردیم و وارد بیمارستان شده و بچه را به اتاق عمل بردند.من میان سالن بیمارستان قدم مى زدم مضطرب و پریشان و افسرده بودم ، یک دفعه یادم آمد که شیعه ھا مى گفتند: حضرت زھراى مرضیه باب الحوائج است . سیم دلم را وصل کردم ، متوجّه قبرستان بقیع شدم ، عرض کردم : بى بى جان ! اگر فرزندم را خوب کنى ، نامش را حسین مى گذارم . (در ھمین حال در میان مجلس صدا زد پسرم حسین بیا، پسرش وارد مجلس شد)
عرض کردم : بى بى جان ! قول مى دھم شیعه شوم و برایت روضه خوانى کنم . در حال اضطراب بودم که یک
دفعه دیدم تمام دکترھا و پرستارھا سراسیمه به طرف من آمدند، صورتشان سرخ شده.
گفتم : چه خبر است ! بچه ام چه شده!
گفتند: آقاى مهندس در خانه حضرت مسیح رفتى ؟
گفتم : نه مگر چه شده ؟
گفتند: معجزه شده بچه ات از دست رفته بود با معجزه بچه ات بلند شد.
گفتم : در خانه حضرت فاطمةالزهراى پهلو شکسته رفتم .

      در رتبه ز انبیاء مقدم زهرا است
 
      همتاى على مرد دو عالم زهرا است

      بر گوى به آنکه اسم اعظم جوید

      شاید که تمام اسم اعظم زهرا است

منبع:داستانها و سخنان معنوی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.