ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
شفای بچه سنی با توسل به حضرت زھرا سلام الله علیھا
مرحوم شیخ عبدالزھرا کعبى رضوان اللّه تعالى علیه
که از منبرى ھاى معروف بود مى فرمود:
در آن ایّام محرمى که در بحرین منبر مى رفتم ، یک روز از کنار خیابانى مى گذشتم ، جوانى با من برخورد
کرد
و دستم را بوسید، بعد متوجّه شدم این جوان مھندس و سنّى است ، از من
درخواست کرد و عرض نمود که :آشیخ عبدالزھرا! ما شب تاسوعا یک مجلس روضه
داریم از شما دعوت مى کنم تشریف بیاورید و روضه بخوانید.گفتم : وقت ندارم
کار دارم ، مجلس ھایم زیاد است و نمى رسم یک وقت دیدم منقلب شده اشک از
چشمھایش جارى شد و گفت : اگر نیایى شکایتت را به حضرت فاطمة زھرا (سلام
اللّه علیھا) مى کنم.
من منقلب شدم و گفتم : اشکالى ندارد، آدرس منزلت را به من بده ، بعد از اینکه مجالسم تمام شد خودم را به آنجا مى رسانم.
شب
تاسوعا فرار رسید حرکت کردم وارد منزل مھندس سنى شدم ، جمعیتى نشسته بودند
از علماى شیعه و سنى و جمعیت عظیمى بودند. وقتى که رفتم طرف منبر، تا پایم
را روى پله اول منبر گذاشتم ، این جوان مھندس سنى جمله اى گفت که دل مرا
آتش زد و مرا منقلب نمود، گفت : شیخ عبدالزھرا! وقتى بالاى منبر رفتى روضه
پھلوى شکسته حضرت فاطمه زھرا (سلام اللّه علیھا) را بخوان.
گفتم : نمى شود جوان ، مجلس اقتضاء نمى کند!
گفت : مجلس مال من است ، منبر مال من است ؛ آیا اجازه ندارم ، براى حضرت زھرا(سلام اللّه علیھا)روضه خوانى کنم؟!
رفتم بالاى منبر شروع کردم به روضه ، یک وقت متوجّه شدم صداى شکستن چیزى مى آید، ھمین که نگاه کردم
، دیدم این آقاى مھندس استکانھا را دارد به سر و صورت مى زند و صدا مى زند یا فاطمة الزھرا!
منقلب
شدم و مردم ھم منقلب شدند تا اینکه مجلس تمام شد، از منبر پایین آمدم ،
مرا به اتاق پذیرایى راھنمایى کردند، وارد اتاق پذیرایى شدم سر سفره نشستم.
مھندس سنى رو کرد به من و علماى سنى و گفت : آقایان علماء و شیخ عبدالزھرا کعبى !
من
مدتى است که باعنایت حضرت زھرا (سلام اللّھ علیھا) شیعه شدم اگر اجازه
بفرمایید برایتان داستانى دارم بگویم. یک روز در اداره سر کار بودم ، تلفن
به صدا در آمد، گوشى تلفن را برداشتم ، ھمسرم گفت : سریع بیا که بچه دارد
مى میرد. فوراً خود را به منزل رساندم ، دیدم بچه در حال تب و تاب است ،
درھمى در میان گلوى بچه افتاده است . ما این در و آن در زدیم و خلاصه به
ھر طریقى بود بچه را به لندن بردیم و وارد بیمارستان شده و بچه را به اتاق
عمل بردند.من میان سالن بیمارستان قدم مى زدم مضطرب و پریشان و افسرده
بودم ، یک دفعه یادم آمد که شیعه ھا مى گفتند: حضرت زھراى مرضیه باب
الحوائج است . سیم دلم را وصل کردم ، متوجّه قبرستان بقیع شدم ، عرض کردم
: بى بى جان ! اگر فرزندم را خوب کنى ، نامش را حسین مى گذارم . (در ھمین
حال در میان مجلس صدا زد پسرم حسین بیا، پسرش وارد مجلس شد)
عرض کردم : بى بى جان ! قول مى دھم شیعه شوم و برایت روضه خوانى کنم . در حال اضطراب بودم که یک
دفعه دیدم تمام دکترھا و پرستارھا سراسیمه به طرف من آمدند، صورتشان سرخ شده.
گفتم : چه خبر است ! بچه ام چه شده!
گفتند: آقاى مهندس در خانه حضرت مسیح رفتى ؟
گفتم : نه مگر چه شده ؟
گفتند: معجزه شده بچه ات از دست رفته بود با معجزه بچه ات بلند شد.
گفتم : در خانه حضرت فاطمةالزهراى پهلو شکسته رفتم .
در رتبه ز انبیاء مقدم زهرا است
همتاى على مرد دو عالم زهرا است
بر گوى به آنکه اسم اعظم جوید
شاید که تمام اسم اعظم زهرا است
منبع:داستانها و سخنان معنوی