ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
داستانهایی از ملا نصرالدین
داستان فامیل الاغ
روزی ملانصرالدین الاغش را که خطایی کرده بود می زد,شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ملا نصرالدین گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
داستان پرواز در آسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری
دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده
ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق
و انفس سیر
می کنم.ملا
گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟دانشمند گفت :اتقاقا
چرا؟ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
داستان درخت گردو
روزی ملانصرالدین زیر درخت گردوخوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
داستان قیمت حاکم
روزی ملانصرالدین به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ملا گفت : بیست تومان.حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت که ارزش نداری!
داستان قبر دراز
روزی ملانصرالدین از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
داستان خانه عزاداران
روزی ملانصرالدین در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!ملا گفت: لیوانی آب بده!دخترک
پاسخ
داد: نداریم!ملا پرسید: مادرت کجاست:دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته
است!ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به
تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
حکایت اره
روزی عده ای از روستائیان کاردی پیدا کردند و نزد ملانصرالدین آوردند و پرسیدند: این چیست؟نصرالدین گفت: این اره است که هنوز دندان در نیاورده.
حکایت آشنایی
عده ای در بیابان نشسته بودند و غذا میخوردند. ملانصرالدین که از آنجامیگذشت، بدون تعارف کنارشان نشست و شروع کرد به خوردن.یکی پرسید: جنابعالی با کی آشنایید؟نصرالدین غذا را نشان داد و گفت: با ایشان
حکایت گدایی کردن ملانصرالدین در بازار
ملانصرالدین
هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست
میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از
نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان
می
دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد
مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آن طور دست میانداختند٬
ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سکه به تو نشان
دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری
هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. ملا نصرالدین پاسخ
داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول
نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا
با این کلک چقدر پول گیر آوردهام
خودکم بینی
ملانصرالدین برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشدملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر وحوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد. آنهارا پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد.از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفشچقدراست؟فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند.ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است. مرا مسخره می کنی؟فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی
ملا نصرالدین و قاطر
ملا سوار قاطر شده به راهی میرفت. ناگاه قاطر او را برداشته از راه دیگری شروع به رفتن نمود. یکی از رفقا با تعجب پرسید:
ملا کجا میروی؟ ملا گفت: عجالتا اختیار من با این قاطر است. هر جا میلش باشد مرا خواهد برد
ملانصرالدین و سبد انگور
روزی ملانصرالدین سبدی انگور روی خرش گذاشته و به شهری رفت.جوانهای محل جلوی او را گرفته و گفتند : ملا به ما انگور نمیدهی؟وقتی ملا جمعیت را دید فکر کرد اگر به هر کدام یک خوشه انگور بدهد دیگر چیزی در سبد باقی نمی ماند تا به خانه ببرد .پس یک خوشه بیرون آورده و به هر نفر یک حبه انگور داد و گفت : چون غرض چشیدن است . مزه یک حبه با یک خوشه تفاوتی ندارد
داستان خروس شدن ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین به حمام رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی
با خود آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و
یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!ملا
ناگهان شروع کرد
به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
داستان الاغ دم بریده
روزی ملانصرالدین الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.اما ملا بلافاصله گفت :ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!
ملانصرالدین و مسابقه
در
نزدیکی روستای ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق
العاده سرد میشد…دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه
از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ما یک سور به تو می دهیم و گرنه
توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی...ملا قبول کرد، شب در آنجا رفت وتا
صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و
باید به من سور دهید.گفتند:
ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک
پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است !!!دوستان گفتند: همان
آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !ملا قبول
کرد و گفت:
فلان روز ناهار به منزل ما بیایید…دوستان یکی یکی آمدند،
اما خبری از ناهار نبود گفتند: ملا ، انگار ناهاری در کار نیست ؟!ملا گفت:
چرا ولی هنوز آماده نشده !دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر
نبود…ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم…!دوستان به
آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید؟! دیدند ملا یک دیگ بزرگ به
طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده !!!گفتند :
ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند
؟!ملا گقت : چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. ..
داستان تختخواب 4 نفره
زن
ملانصرالدین مردو او رفت و زن بیوه ای گرفت. زن مرتب از شوهر سابقش حرف می
زد و ملا هم از زن سابقش. شبی ملا زنش را از روی تخت به پایین انداخت. زن
با چشم و چالی کبود شده پیش پدرش رفت و از ملا شکایت
کرد. پدر زن ملا،
او را صدا کرد و از او خواست درباره کارش توضیح بدهد. ملا گفت: من بی
تقصیرم، تخت ما دو نفره است اما ما چهار نفر هستیم یعنی من و زن سابقم،
دختر شما و شوهر سابقش. حالا هم چون روی تخت جا نبود عیال از روی تخت پایین
افتاد.
نامرد چهارمی
ملانصرالدین زنی گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدین در حال مرگ بود، زن بالای سر او گریه می کرد و می گفت: ملا جان! به کجا می روی و من را تنها به دست کی می سپاری؟ ملا در همان حال جواب داد: به نامرد چهارمی.
خر نامرد
روزی
ملانصرالدین از راهی می گذشت درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافل دزدی آمد و خرش را دزدید. ملا وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش
نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر
دیگری افتاد که بدون صاحب بود. آن را گرفت و کوله بارش را روی
آن گذاشت
و به راه خود ادامه داد و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت
گشاید در دیگری. چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
ملانصرالدین
هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است. صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا
ماده؟ ملا گفت: نر. صاحب خر گفت: این خر ماده است. ملانصرالدین هم جواب
داد: اما خر من، خر نامردی بود.
راه قبرستان
ملانصرالدین خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!
اینطوری
شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!
لباس راه راه
یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس راه راه پوشیدی تا نشناسمت؟!
راضی یا ناراضی
یک روز ملانصرالدین در بالای منبر گفت: هر کس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت: تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت: نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!