ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
رحلت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)
«اِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»[1]
رسول
الله ـ صلی الله علیه و آله ـ پس از آخرین سفر حج و رخداد با شکوه غدیر به
مدینه مراجعت فرمود و بر آن حضرت معلوم شد که مرگ و رحلت او نزدیک است،
پیوسته در میان اصحاب خطبه می خواند و از آخرین فرصتها برای ارشاد و
راهنمائی خلق خدا استفاده می کرد. همواره وصیّت می کرد داخل فتنه های بعد
از خود نشوند، دست از راه و روش او برندارند، در دین خدا بدعت نگذارند و در
هر شرائط متمسک به عترت و اهل بیت - علیهم السلام - او شده و از دستورهای
آنها سرپیچی ننمایند.
شب شد و تب به سراغ حضرت آمد دست امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ را گرفت و متوجه قبرستان بقیع گردید و فرمود:
خداوند به من گفت: سلام بر شما ساکنان قبرستان! خوش بیارامید که روزگار
شما آسوده تر از روزگار این مردم است، فتنه ها همچون پاره های شب تیره پیش
آمده اند. مدتی ایستاد و طلب آمرزش برای جمیع اهل بقیع کرد. بعد از
سه روز، کسالت حضرت شدت گرفت در حالی که پارچه ای به سر بسته و دست راست بر
دوش امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ و دست چپ بر دوش فضل بن عباس داشت وارد
مسجد شد. به منبر نشست و فرمود:
مردم نزدیک است که من از میان شما بروم و مقداری مردم را موعظه کرد و از
منبر فرود آمد و با مردم نماز ظهر ادا کرد و به خانه ام سلمه مراجعت نمود.
احتضار
فرا رسید، رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ دیگر نمی توانست سخن بگوید،
حضرت علی ـ علیه السلام ـ سر آن حضرت را بر روی سینه نهاد، ظرف آبی کنار آن
بزرگوار بود هرگاه که اندکی به هوش می آمد دستش را در آب فرو می برد و بر
صورتش می کشید و می گفت: «خدایا در سکرات مرگ یاریم کن» «خدایا در سکرات مرگ مرا بنگر».
در
این لحظه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ از علی ـ علیه السلام ـ خواست به
لبهای او نزدیکتر شود. به او نزدیک شد. رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ
در زمانی طولانی به او راز گفت، پس امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ سربرداشت
و در گوشه ای نشست و حضرت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ در خواب رفت.
سپس از حضرت علی ـ علیه السلام ـ پرسیدند یا اباالحسن چه رازی بود که
پیغمبر با تو می گفت، فرمود: هزار
باب از علم تعلیمم کرد که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود و وصیت کرد
مرا به آن چیزی که بجا خواهم آورد آن را انشاء الله تعالی! همین که بیماری حضرت سنگین شد و رحلت نزدیک، به امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود: بار
دیگر سر او را به دامن بگیرد و فرمود: امر خداوند رسیده و چون جان من
بیرون آید مرا بسوی قبله بگردان و متوجه تجهیز من باش، اول تو بر من نماز
بگذار و از من جدا مشو تا مرا به قبر بسپاری.
در
این لحظه صدای گریه حضرت فاطمه ـ سلام الله علیها ـ، رسول الله ـ صلی الله
علیه و آله ـ را متوجه خود کرد. از او خواست در کنارش بنشیند، رازی در گوش
او گفت که صورت فاطمه ـ سلام الله علیها ـ برافروخته شد و شاد گردید. (و
احتمالاً راز همان بود که تو اول کسی هستی که در بهشت به من ملحق خواهی شد)
و بالاخره روح مقدس یگانه شخصیت جهان آفرینش به ملکوت اعلی پیوست.[2]